تبليغاتX
"> پرواز تا خدا

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 1:4  توسط غریب خلوت تنهایی  | 

خدای من سجاده ام را به وسعت سبز دشت ها پهن کرده ام ...

تا تو را در تک تک شکوفه های بهاری سجده کنم ...

تا تو را در رکوع عارفانه ی بید تسبیح گویم ...

تا تورا در قطرات اسمانی باران اردیبهشت ببینم ...

دستهای خالی  لبریز از امیدم را به شاخه های بهاری دعا اویخته ام ...

تا با تو در جاری رود جریان دوباره یابم از خودم تا خودت ...

تو که خدای بهاری دلم را بهاری کن ...

تو که خدای شکوفه هایی , دعای باران را اجابت کن ...

کاری کن بهارم با تو زیباتر از همیشه باشد ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:23  توسط غریب خلوت تنهایی  | 

امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

دو روز مانده به پايان جهان‏،‏ تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت

 تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.
داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد.
جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد.
آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.
به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد‏، خدا سكوت كرد.
كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد.
خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم ‏ اما يك روز ديگر هم رفت.
تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.
تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز … با يك روز چه كار مي توان كرد؟!
خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند‏، گويي كه هزار سال زيسته است
و آنكه امروزش را در نمي يابد‏، هزار سال هم به كارش نمي آيد.
و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.
****
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد.
اما مي ترسيد حركت كند‏، مي ترسيد راه برود‏، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد.
قدري ايستاد … بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم‏ نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد.
بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و روي اش پاشيد.
زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود.
مي تواند بال بزند. مي تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند …

او در آن يك روز، آسمان خراشي بنا نكرد.
زميني را مالك نشد. مقامي را به دست نياورد، اما …

اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد.
روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد.

سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد و به آنها كه او را

 نمي شناختند‏ سلام كرد
و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد‏.
لذت برد و سرشار شد و بخشيد‏ عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:
امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

 

 

 بیایید از زندگی لذت ببریم ,

 از قطره های باران ,

 از لبخند مادر بزرگ ,

 از لطافت برگ های پرتقال ,

 از تسبیح گنجشک های عاشق ,

 از تصمیم های کوچک ولی قاطعانه ,

از گریه ی  بی صدای مورچه ها ,

از غم های شیرین خدا ,

از تنهایی,

 از بی کسی ,

از غربت

 و از ..............                                          از خدا

حالا فکر می کنی چند سالته؟؟؟؟!!!!......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 1:3  توسط غریب خلوت تنهایی  | 

 

ماه محرم رسيد

                          و

 

           باز دل كوچه هامان در تاپ تاپ زنجير ها مجنون شد...

 

           باز بوي خون گنجشك ها را مست كرد ....

 

      و   باز .....  

اي خداي ابا عبد الله !...

"يا ليتنا كنا معك " ما را آكنده از صداقت واخلاص كن .

 

اي خداي عباس !...

تنها تويي كه مي تواني عشق را با جنگاوري و ادب را با دلاوري در وجود كسي متجلي كني . ما را به دست ساقي ابو فاضل از اين فضائل  سيراب كن .

 

اي خداي علي اصغر !...

تويي كه به كوچكترين سرباز حسين،برترين كمال را بخشيده اي،عشق و وفا را از شيعيان حسين،دريغ نمي كني،نكن.

 

اي خداي كربلا!...

ما را روز به روز با اين حقيقت كربلايي كه "مقربانت را جام بلا بيشتر مي دهي" اشنا تر كن.

 

اي خداي عاشورا!...

 

داغ فرزندان حسين را و مصيبت شيعه را به ظهور حضرت منتقم تسلي ببخش...

 

اللهم عجل لوليك الفرج به حق زينب...

 

 

امين...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 0:51  توسط غریب خلوت تنهایی  | 

من آمدم كه بخوانم خداي خويش
جز او كه مي شنود اين صداي من؟
جز او كه خواندني ست؟
زين فرصتي كه خدايم عطا نمود
اين لحظه ها، كه دگر نايدم به دست

وين جلوه هاي خدايي، كه پيش روست


اينك منم، كه محو تماشا، نشسته ام


من برگزيده اويم، بدين حيات
خرسندم از حضور


در جست و جوي راه سپيدي كه مقصدش


خشنودي خداست...

التماس دعا....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 0:4  توسط غریب خلوت تنهایی  | 

 

گنجشك خدا 

گنجشك سراسيمه روي شاخه اي ازدرخت (بلندترين درخت دنيا) نشست.

قلبش ميان سينه به سختي مي تپيد.

خدا گفت:"چيست كه اينجنين هراسانت كرده است؟"

گنجشك با كلمات بريده گفت:"افريده هايت... افريده هايت امان ازگرفته اند..."

خدا گفت :"اگر آفريننده ي انان منم ،پس چگونه است كه از آنان بيم داري ؟"

گنجشك سكوت كرد،ناگاه سر بلند كرد و گفت :"ولي آنان قصد جانم را كرده بودند ؟!"

خدا گفت:"بدان كه در عالم ،چيزي جز به خواسته من روي نخواهد داد ."

گنجشك بر آشفت :"پس خواسته ي تو به هلاكت من  بود؟"

خدا گفت:"آفريده هايم را گفتم ،امان از تو بگيرند تا به سويم بيايي .اين است كه اينجا و در مقابل مني ،بخواه از من آنچه مي خواهي !"

گنجشك سر به زير انداخت ،قلبش ميان سينه آرام گرفت ...

 

 حمیده رضایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 23:24  توسط غریب خلوت تنهایی  | 

 

اَللّهُمَّ ارْزُقْنى حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرامِ فى

 خدايا روزيم گردان حج خانه كعبه را در

 

عامى هذا وَفى كُلِّ عامٍ ما اَبْقَيْتَنى فى يُسْرٍ مِنْكَ وَعافِيَةٍ وَسَعَةِ

اين سال و در هر سال تا زنده هستم در آسايش و تندرستى از جانب تو و وسعت

 

رِزْقٍ وَلا تُخْلِنى مِنْ تِلْكَ الْمواقِفِ الْكَريمَةِ وَالْمَشاهِدِ الشَّريفَةِ

روزى و دورم مكن از اين اماكن گرامى و مشاهد شريفه

 

وَزِيارَةِ قَبْرِ نَبِيِّكَ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ الِهِ وَفى جَميعِ حَوائِجِ الدُّنْيا

و زيارت قبر پيامبرت كه درود تو بر او و آلش باد در همه حاجتهاى دنيا

 

وَالا خِرَةِ فَكُنْ لى اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ فيما تَقْضى وَتُقَدِّرُ مِنَ الاَمْرِ

و آخرتم پشتيبان من باش خدايا از تو خواهم در آنچه بنا هست درباره اش

حكم فرمائى و مقدر كنى در آن فرمان

 

الْمَحْتُومِ فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ مِنَ الْقَضاَّءِ الَّذى لا يُرَدُّ وَلا يُبَدَّلُ اَنْ

حتمى و مسلم در شب قدر از آن تقديرى كه برگشت ندارد و تغيير نپذيرد كه

 

تَكْتُبَنى مِنْ حُجّاجِ بَيْتِكَ الْحَرامِ الْمَبْرُورِ حَجُّهُمُ الْمَشْكُورِ سَعْيُهُمُ

مرا از حاجيان خانه محترم كعبه ات ثبت فرمايى آن حاجيانى كه حجشان درست و سعيشان مورد تقدير و سپاس است

 

الْمَغْفُورِ ذُنُوبُهُمُ الْمُكَفَّرِ عَنْهُمْ سَيِّئاتُهُمْ وَاجْعَلْ فيما تَقْضى

و گناهانشان آمرزيده و كارهاى بدشان بخشيده شده است و قرار ده در همان قضا

 

وَتُقَدِّرُ اَنْ تُطيلَ عُمْرى وَتُوَسِّعَ عَلَىَّ رِزْقى وَتُؤ دِّى عَنّى اَمانَتى

و تقديراتت كه عمر مرا طولانى گردانى و روزيم را فراخ كنى و امانت و قرضم را

 

وَدَيْنى آمينَ رَبَّ الْعالَمينَ

اداء فرمائى ، اجابت فرما اى پروردگار جهانيان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 0:43  توسط غریب خلوت تنهایی  | 

ای خدای مهدی!

در جهان کیست که ریزه خوار سفره ی امام نیست.

چشمی عنایت کن که ولی نعمت خویش را باز شناسیم.

ای خداوند فرج و شدت!

کاسه ی صبر و انتظار، لبریز شده است.به دست موعودت،عالم و ادم را از این فتنه های اخر الزمان برهان!...

ای خدای محمد!

تنها چاره ی جاهلیت اخر الزمان،ظهور حجت خاتم است.در فرجش تعجیل بفرما.

ای خدای مدینه!

احساس غربت و مظلومیت شیعه را در مدینه ای که وطن تشیع است به ظهور فرزند مدینه التیام ببخش...

ای خدای حضرت منتقم!

از نشتر عاشورا بر زخم سقیفه، همچنان خون تازه می جهد.واین زخم کهنه جز به دست قدسی مهدی ،مرهم نمی پذیرد."عجل علی ظهوره"

ای خدا!

چنان زمینگیر دنیامان مکن که وقت ظهور،توان برخاستن نداشته باشیم.

خدایا!

برای دل سپردن ،از ان محبوب پنهانی و معشوق اسمانی شایسته تر کیست؟دلهای سرگشته را به ظهورش پیوند بزن.

خدایا !

دل را به ظهور عشق چراغان کن،وجان را به حضور محبوب ، نور باران....

خداوندا!

ما مدعیان دروغزن انتظاریم.حرف از چشم انتظاری محبوب می زنیم اما به اندازه ی ساده ترین دوستانمان هم گوش به زنگ امدنش نیستیم.الفبای انتظار را به ما بیاموز و لذت انتظار را به ما بچشان.

خدایا!

من از  ان زمان که شنیده ام "محبوبمان ناشناس در میان ما می گرددودر همین فضا تنفس می کند و وقتی ظهور کند همگان می گویند که ما پیش ازاین اورا دیده ایم..."

به همگان سلام میکنم...

شاید که لااقل پاسخی هر چند به ناشناس ازاوبشنوم.

ای خدا!

تا کی ما ناشناسا بمانیم و او ناشناخته بماند."عجل لولیک الفرج."

خدایا!

تشنگان جمال خودت را ، به جرعه ای از جمال مهدی مهمان کن.

 

اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:53  توسط غریب خلوت تنهایی  | 

 

بسم رب النور

 

اللهم صل علی محمد و ال محمد  .   واسمع دعائی اذا دعوتک

 واسمع ندائی اذا نادیتک واقبل علی اذا نا جیتک

فقد هربت الیک و وقفت بین یدیک

مستکینا لک متضرعا الیک راجیا لما لدیک ............................

 

خدایا!

بر محمد و ال او درود فرست.

و انگاه که می خوانمت صدای مرا بشنو.

به من نگاه کن وقتی با تو رازو نیاز می کنم.

من گریخته ام به سوی تو اینک،ودر میان دستهای توام.خسته و درمانده و زمینگیر،در اغوش تو زارزار گریه می کنم و همه ی امیدم در دستهای توست.

تو می دانی که در درون من چه می گذرد،تو از نیاز های من با خبری ،تو مرا خوب می شناسی و هیچ چیز از تو پوشیده نیست.

تو می دانی که من اکنون در کجای هستی ایستاده ام ،به کدام سو خواهم رفت ،در کجا اقامت خواهم کرد و گاه بازگشتن من کجاست.

تو می دانی که من چگونه زبان خواهم گشود و از تو چه خواهم خواست.تو می دانی که من برای سر انجام و عاقبتم دل به کجا بسته ام.

تقدیر تو بر من جاری شده است سالار من!!!....

خدای من!...

حمد هماره تو را سزاست و ستایش همیشه زیبنده ی توست تا ابدی که بی نهایت است.افزون باد این حمد و سپاس و ستایش...

خدای من!

اگر من را به جرمم بگیری، تو را به عفوت می گیرم.اگر دست برگناهم بگذاری، چنگ در دامان بخششت می زنم.اگر لغزشهایم را نشانه بگیری ،نشان از امرزشت می گیرم.اگر به معصیتم بنگری،چشم به کرامتت می دوزم.اگر بدی ام را به رخ بکشی،خوبی و لطف بی نهایتت را برملا می کنم.

اگر به جهنمم ببری و به اتشم بیفکنی،فریاد می زنم انجا و اعلام می کنم به اهل جهنم،که تو را دوست دارم،که عاشق توام ، که دست از دامانت نمی کشم.

اله من!

اگر در مقایسه با طاعتی که باید بشوی ،عمل من ناچیز است-که هست-در عوض امیدم به تو بسیار است.تو برترین اروزی منی...

معبودم!

من عمرم را در مسیر غفلت از تو تباه کردم.جوانی ام را در مستی دوری از تو پوساندم.به خودم ظلم کردم و نفهمیدم.در خسران زیستم و ندیدم.در منجلاب بودم ودر نیافتم.

خدای من!

تو اگر می خواستی خوارم کنی،دست به هدایتم نمی زدی.تو اگر رسوایی مرا می خواستی،اینقدر با من مدارا نمی کردی...

خدای من!

اکنون این من،بنده ی تووبنده ی فرزند تو ایستاده ام در میان دستهای اختیار توواویخته ام به ریسمان کرم

تووسرسپرده ام به دامان لطف تو....

خدایا!

کاسه ی صبر و انتظار لبریز شده است.به دست موعودت  عالم و ادم را از این فتنه های اخر الزمان برهان...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 1:9  توسط غریب خلوت تنهایی  | 

دوست قديمي من...

خداياخسته و وامانده ام ،  ديگر رمقي ندارم ، صبر و حوصله ام پايان يافته، زندگي در نظرم سخت و ملالت بار است ؛ مي خواهم از همه فرار كنم مي خواهم به كنج عزلت بگريزم.

اه دلم گرفته ، در زيز بار فشار خرد شده ام .

خدايا به سوي تو مي ايم و از تو كمك مي خواهم ، جز تو دادرسي و پناهگاهي ندارم ، بگذار فقط تو بداني ، فقط تو از ضمير من اگاه باشي . اشك ديدگانم را به تو تسليم مي كنم.

خدايا كمكم كن ،ماهها است كه كمتر به سوي تو امده ام، بيشتر اوقاتم صرف ديگران شده .

خدايا عفوم كن .از علم و دانش ، كار و كوشش ، از دنيا و مافيها ، از همه ي دوستان ، از معلم و مدرسه ، از زمين و آسمان خسته و سير شدم .

خدايا خوش دارم مدتي در گوشه ي خلوتي فقط با تو بگذرانم . فقط اشك بريزم،فقط ناله كنم و فشارها و عقده هاي درونيم را خالي كنم .

 اي غم ، اي دوست قديمي من ، سلام بر تو، بيا كه دلم به خاطر تو مي تپد.

اي خداي بزرگ ،معني زندگي را نمي فهمم . چيزهايي كه براي ديگران لذت بخش است مرا خسته مي كند . اصلا دلم از همه چيز سير شده است، حتي از خوشي و لذت متنفرم.چيزهايي كه ديگران به دنبال ان مي دوند ، من از ان مي گريزم ، فقط يك فرشته ي آسماني است كه هميشه بر قلب و جان من سايه مي افكند .هيچگاه مرا خسته نمي كند ، فقط يك دوست قديمي هست كه از اول عمر با او آشنا شده ام و هنوز از مجالست با او لذت مي برم.

فقط يك شربت شيرين ، يك نور فروزنده و يك نغمه ي دلنواز وجود دارد كه براي هميشه مفرح است و آن دوست قديمي من ، غم است...

مناجات شهيد دكتر مصطفي چمران

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 7:50  توسط غریب خلوت تنهایی  | 

سلام

 

به اناني كه چشم به راهند...

 

كو يك نفر كه ياد دل خستگان كند

                                         يا لااقل حكايت ما را بيان كند

من زير بار معصيتم ضعف كرده ام

                                        دستي كجاست، تا مدد ناتوان كند 

تب كردم از مرور گناهان كوچكم

                                        كو آتشي كه خجلت ما را نهان كند

 

ما بي سليقه ايم تو حاجات ما بخواه

ورنه گدا مطالبه ي آب ونان كند

 

 

آتش مياوريد كه اشكم مرا بسوخت

                                        كار شرار نار تو آب روان كند

ما را مران ز خويش چرا كه زمانه راند

                                        هاشا كه دوست كار زمين وزمان كند

 

چيزي نصيب تو نشود از عذاب من

                                         ايزد كجا محاربه با استخوان كند

شبها مرا براي خودت انتخاب كن

                                        فرصت مده كه ديگري هم امتحان كند

 

درهم بخر كه سخت گرفتار ودرهميم

                                    خوب است گرچه چشم تو ما را نشان كند

از تو بعيد نيست رفيق گدا شوي

                                         مرد كريم ميل به مستضعفان كند

 

 

محرم نمي شود به مناجات نيمه شب

هر كس كه رو به محفل نامحرمان كند

 

صبح قيامت است وبه تو مي برم پناه

                                        اغوش تو مگر  كه مرا ميهمان كند

 با آفتاب روز جزا پاك مي شود

                                       هر كس كه قهر از كرم آسمان كند

 

 

اللهم عجل لوليك الفرج به حق زينب

اللهم عجل لوليك الفرج به حق زينب

اللهم عجل لوليك الفرج به حق زينب

به حق زينب

به حق زينب

به حق زينب

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:24  توسط غریب خلوت تنهایی  |